تبليغاتX
The 91

به خاطر همه ی مشکلات و محدودیت های بلاگفا و همه ی برتری های بلاگر، به بلاگ اسپات نقل مکان کردم. پست "چهار ده" را این جا بخوانید.


+  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر نویسنده:  سعید ب 
  ↑

 

نزدیک تر که می آیی. در چشمان ات که می بینم چشمان ام را. که حس می کنم من ام در چشمان ات و تویی در چشمان ام. که یکی می شویم دیگر. آن جریان که برقرار می شود. آن جریان قوی از چشمان ات به چشمان ام یا از چشمان ام به چشمان ات که یکی می شوند دیگر.

نزدیک تر که می آیی. در آغوشْْ تر ام که می آیی. در بازوهای ام که گم می شوی. در آغوش ام که جا می شوی. آن جریان عمیق. جاری که می شود. بدن های مان که یکی می شود. حسی عجیب که سست مان می کند و محکم. نزدیک تر که می آیی. موهای ات را که می بویم. موهای ات را که تا ابد می خواهم ببویم. نفس های ات را که می شمارم. دست های ات را که دور ام حلقه می کنی. دستان ات را که محکم گره می کنی. فکر که می کنم هرگز نبوده کسی به این خوش بختی. گرمای گردن ات را که روی لب ام حس که می کنم. نبض ات را که می شنوم.

نزدیک تر که می آیی. عاشقْ تر ات که انگار می شوم. دست ام را که از زیر موهای ات روی گردن ات که می گذارم. نوازش که می کنم همه ی ظرافت گردن ات را. همه ی چیزی که به کلمه ی در نمی آید. همه ی چیزی که همان لحظه –و انگار می خواهم که تا ابد- جریان دارد. صدای نفس های ات، بوی موهای ات، گرمی بدن ات. کلمه که می ماند از این همه حس. کلمه که دیگر کم که می آورد. همه اش را که مجبور می شوم خلاصه کنم، خلاصه کنم و همه اش را یک جا به تو بگویم، همه ی آن جریان را که یک جا که جا نمی شود، عشق می ماند و...

 

هژده شش هشتاد و هش

 

+  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر نویسنده:  سعید ب 
 ↑

 

پلک های ام را که روی هم می گذارم، همه ی فکر های بی ربط، خاطره ها، آرزوها، حسرت ها، خیال ها، گذشته های لعنتی و همه ی تصویر ها،تصویر های ترس ناک، تصویر های شهوت ناک، تصویر هایی که تصویر نمی شوند، همه شان، انگار که چسبیده باشند پشت ِ پلک ام، سُر می خورند توی سرم و با سرعتی وحشت ناک، می گردند و می گردند و می گردند. حرکت ِ درد ناک ِ فرسایشی شان سر ام را سنگین می کند.

از همه ی افکار خود ام می ترسم. از همه ی بدن ِ خود ام می ترسم. از همه ی خود ام می ترسم. نه، دیگر این آشنا را نمی شناسم. دیگر غریبه شده. دیر گاهی ست که دیگر غریبه شده. همان روز هایی که دور می شد. همان روز های برفی. که دور می رفت. من می ایستادم در برف و رد پای اش را دنبال می کردم با چشم. سایه ای در مه می دیدم که دور تر می شد. آرام آرام تکان می خورد و دور می شد. محو می شد.

چشم های ام را باز می کنم. دیگر خیلی دیر است، دیگر آن قدر این "خود"ِ من دور است که شاید نشود پیدای اش کرد. شاید نشود دیگر لحظه ای ایستاد و نگاه کرد که این "من" دارد چه کار می کند. شاید نشود دید که این "من" کجا ایستاده. همه ی فکر های وحشت ناک پشت پلک ام را، همه ی آن ها را، همه اش را، نه نه، نمی دانم، نمی دانم با همه این فکر هایی که فکر شان هم دارد مو را به تن ام سیخ می کند، چه می شود کرد.

من به آرامش نیاز دارم. من سکوت می خواهم. من یک دشت پر از چمن می خواهم، چمن تا همان جایی که آسمان و زمین یکی می شود. قول می دهم، بغض می کنم و قول می دهم دیگر این چشم ها را نبندم، یا اگر بستم، یا اگر بستم، یا اگر...

 

سه شش هشت

 

+  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر نویسنده:  سعید ب 

از جلو خودم را ول می دهم روی تخت و بالش راه نفس ام را می بندد. می توانم تمام اش کنم؟ می شود تمام اش کرد؟ می شود تمام اش نکرد؟ می شود با این همه بی امیدی تمام اش نکرد؟ اصلن کدام احمقی برگشته و گفته که پایان شب سیه... یک سال سیاه لعنتی هم که می گذرد، یک روز لعنتی هم نمی آید.

نه. نمی توانم. نفس ام بند می آید. سر ام را به چپ می چرخانم. به هن هن می افتم. از هیکل چهل و چند ساله ی خود ام متنفر می شوم. از این لش صد کیلویی حال ام به هم می خورد. از این حالت آلت ام که گیر کرده بین من و این تخت. می خواهم یک چاقو بر دارم و از بیخ همه اش را بکنم. سنگینی این نگاه ام را، هوس کهنه ام را روی همه ی دختر های شانزده ساله ی  این شهر حس می کنم. می خواهم همه ی برجسته گی های تن ام را بکنم.

چرا آن آینده ی لعنتی ایده آل نمی رسد؟ چرا آن آینده ای که من لعنتی دنبال اش ام نمی رسد. نه. دیگر برای گفتن کلمه ی "آینده" هم خیلی دیر شده. هیچ وقت هیچ چیز رو به راه نمی شود. من اصلن اگر این زن احمق را که هر روز صبح به احمق های این شهر سلام می کند و برای شان آرزوی روزی خوش را می کند می دیدم، خرخره اش را مثل سگ می جویدم.

من از تن لعنتی خودم متنفر ام. از این سر انگشتان خشک که بوی سیگار می دهند، از این نفس لعتنی که بوی الکل می دهد و می خواهم با هر بازدم هر چه خوردم بالا بیاورم، بد ام می آید. من از بوی عرق خود ام عق ام می گیرد. می خواهم با همان چاقوی کذایی همه جا های ام را ببرم بریزم دور. وای که چهل ساله گی لعنتی چه سن مزخرفی ست. برای هر کاری دیگر دیر است، برای به کار بردن کلمه ی "آینده" خیلی دیر است و هنوز هم هیچ کاری نکرده ام. من از این لحظه ها می ترسم. می ترسم و دیگر حال ام از این تن به هم می خورد. لعنت به من. لعنت به من.


چهار دهِ پنج هشتاد و هشت


پ.ن. "این چهل ساله گی لعنتی" ِ صدرای دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه


+  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 7:58 بعد از ظهر نویسنده:  سعید ب 


که هنوز می پیچد صدای ناله های ات در سرم. آه که هنوز داد می زنم که "لعنتی چرا؟". که هنوز فکر می کنم همه ی چیزی که من می خواستم همین بود که باشی. که باشی. که هر بار که به چیزی که تا هِی می آیم که فکر کنم، لعنتی، این ناله های لعنتی می پیچد در سرم. دور می خورد و می چر خد و می چرخد و می چرخد و چرا آخر لعنتی که این ناله ها می کُشد مرا و سست می شود پاهای ام، می خواهم با دو زانو محکم بخورم روی کاشی های این آشپزخانه و رها کنم خود ام را و به پهلو بخواهم و این همیشه سرمای این لعنتی کاشی های این آشپزخانه ی لعنتی را حس کنم و دو دست ام را بکشم روی صورت ام، بپوشانم صورت ام را که فقط و که فقط این صدای ناله های ات لعنتی. آه که می کشی، آه که.

 

 

 

 

 

پی نوشت: این متن را در پنج دقیقه و چند ثانیه ای که این آهنگ می خواند نوشتم. که با شروع اش شروع شد و با هم تمام شدند. دانلود کنید.

http://www.4shared.com/download/113344131/9f42e40b/Copy_of_Yasmin_Levy_-_La_Alegria.mp3

 

+  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر نویسنده:  سعید ب